مدح و ولادت حضرت عباس علیهالسلام
مـن ردّ ربـنـا را از راه شـب گـرفــتـم اذن تـوسـلـم را از دسـت رب گـرفـتـم جـام شـراب من شد بـاران گـریـههـایم چـشم پـر اشک دادم بـار عـنب گرفـتم روز الست عشقت تا عرضه شد به خلقت مهرت به دل نشست و عاشق لقب گرفتم نان و نوای خود را کـربـبلای خود را عمری دوای خود را از این مطب گرفتم چون سائل مدیـنه دستی به روی سیـنه تا محضرت رسیدم رزقی عجب گرفتم خرماخور است شیعه از سفرۀ کریمت از برکـت طعـامت طعـم رطب گرفـتم اقای من حسین و مولای من حسین است پیـوسـتـه از کـلامت درس ادب گرفـتم سر را که هدیه دادم نذر تو پس نگیرم این نکـتـه یـادگـار از اُمّ وَهَـب گـرفـتم دادم قـسم عـلـی را بر عـصـمت تو آقا من کـربـلای خود را ماه رجـب گرفتم الـحـق وزیــر شـاه دربـار کــربــلایـی اَ اَدخُـلُ ابوالفـضل؟ باب الحـسین مایی ای بیمثـال عـباس ای بیبـدیـل عباس کـوه وقـار عـبـاس مـرد اصیـل عباس بیتو تـمام دنـیـا مـفـتـش گـران ما بود بر خـلقت دو عـالـم هـستی دلیل عباس هرگز نمیتوان که قد تو را رصد کرد باشد برای درکـت راهی طـویل عباس اصلا به قول اعراب با گیسوی کمندت پـیـشـانی بـلـنـدت جـدا" جـمـیـل عباس داروی هرچه دردی تو مُرده زنده کردی در چـنته کم نداری از این قـبیل عباس زانـو زدهست شهری در پای سفـرۀ تو کوری چشم شور هر چه بخـیل عباس درهم نکردی ابرو من هم نرفتم از رو هر بار لطف کردی شکرا جزیل عباس کاری نـشد نـدارد نزد تو یا ابوالفـضل روز جزا خـیالم جـمعست با ابوالفضل مضمون بینـظـیر شعـر تـری علمدار مدح تو را بخوانم از هر دری علمدار شمشیر تو برنـده هر ضربهات کـشنده یا حـمزهای به واقع یا حـیدری علمدار هم ذوالفـقار مستت هم بیرقی به دستت صفین تا به طف را سرلشگری علمدار ای خـضـر نـیـنـوایی سـقای کـربـلایی الـحـق به تو میآیـد آبآوری عـلـمدار فطرس گرفت از آقا بال و پر خودش را من هم بگیرم از تو بال و پری علمدار بیمایهام کرم کن اصلا تو شاعـرم کن از من بساز دعـبل یا حـمـیری علمدار بـازار گـریۀ ما با هر دم تو گرم است با هر اشارهای "ناظم" پروری علمدار از "منزوی" سلامت زیبا نشسته نامت در بـیـت بـیت اشـعـار آذری عـلـمـدار کاری نـشد نـدارد نزد تو یا ابوالفـضل روز جزا خـیالم جـمعست با ابوالفضل روی پر مـلائک خـندهکـنان ابوالفضل پا بر زمین نهادی از آسمان ابوالفضل جشن تولدت را شمس و قـمر گـرفـتـند بسکه مرید داری در کهکشان ابوالفضل جانی گـرفـتـه حـیـدر با دیـدن جـمـالت از یمن مقدم تو دل شد جوان ابوالفضل ذکـر جـلـی مـایـی؛ دوم عــلـی مــایـی خالیست جای نامت بین اذان ابوالفضل فـتح الفـتـوح کردی با دستهای خـالی سردار بینیاز از تیر و کمان ابوالفضل در چنگ تیر و نیزه جز حق رجز نخواندی ای سـرور تـمـام آزادگـان ابـوالـفـضل عمری زیاد خـواندم با اعـتـقاد خـواندم در محفلت میآید صاحب زمان ابوالفضل حـتی شـب تـولـد من حـال گـریـه دارم ماندهست بر دل من داغی گران ابوالفضل شام خـوشی سر آمد اشک همه در آمد وقتی ز خیمه رفتی دامنکشان ابوالفضل باید به گریه گوید دل حرف آخرش را یـا رب کـسی نـبـیـنـد داغ بـرادرش را |